تبليغاتX
گورگمانه های عمر
و من ماه است و انگار پنجره ام بر مدام حاشیه های برف
به اختصار درباره مي‌شد تو باشي ، پيامكي بود كه رسيد از بهنام كياني و راهبر شد به اين متن

اين توضيح اما شايد دير باشد: مي‌شد تو باشي مال سال 1379 است ، مهر ... تقديري اين نوشته را بدل به يكي از معدود نوشته‌ هايي كرد كه من چاپ كرده ام ، در نشريه اي كه چنان بد چاپ شد و پر غلط كه ناچار شديم از باز چاپ آن در اينترنت و چهار برگ و نهايتن در نشستي دوستانه فايلي صوتي شد كه نزد برخي دوستان هست...

بهنام كياني از آن استعداد‌هاي اثر گذار اما فرار است. اكولوليا را من به سال هشتاد و پنج پابليش كردم به اميد آن كه پر شود از نوشته‌هاي بهنام ...كه شايد شد...

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت   توسط شيث صابر  | 


شما هم با قراردادن اين لينك در وب لاگ ، وب سايت يا توييت كردن آن به نهضت مبارزه با نوكيا بپيونديد...


http://ahmadinotpresident.yolasite.com/resources/nokia_disconnection.jpg

+ نوشته شده در  88/05/09ساعت   توسط شيث صابر  | 

پنج مهر‌ماه. هزار و سی‌صد و هفتاد و نه

   

 

می‌شد تو باشی    که فنجان را می‌گذارد روی میز

دلم می‌خواست در این شهر نباشم

و زادگاهی را به یاد آورد  در حاشیه‌ها    با خطوط پراکنده کاه‌گلی از دور و    باد    و زنی که  صدا می‌زند در دوردست و

دلگیر است   می‌خواهد در این شهر نباشد و    فنجان که روی میز است    نیم‌خالی و  دیگر سرد    یادآوری نباشد    مهمانخانه‌هایی در شهر‌های بسیار و    صدا‌های شبانه

کی تمام می‌شود

پرده را کنار می‌زند    می‌شد تو باشی    و می‌نشیند این‌جا و    انگشت‌هاش را که آسمان است    می‌گذارد روی انگشت‌های او  که زمزمه‌ می‌کند حالا  با چشم‌های بسته و  خطوط مواج روی گونه‌ها

و  تو  نیستی

در بسته می‌شود    کفش‌های جیر و    اشیاء به‌جا مانده و    هراس

زنی که روی علف‌ها نشسته‌بود و    در دامن گلدارش  علف‌های خیس در باد بودند

باد که گل‌های روی میز را به هم ریخت    دستش وقتی آمد که گل‌ها را جا‌به‌جا کند  خورد به فنجان    خم شدید    و در حاشیه تن اکنون نمایان او  که رؤیا بود  خطوط پراکنده در جهان به یاد آمد    که چه‌قدر می‌توان در هوس همین شکل بود و    تکرار این شکل را در تمامی نقشه‌ها پی‌گرفت

در باز شد    آرام آمد تو  با اندکی از نور  که افتاد و گوشه‌ای از خاک را روشن‌کرد و  رفت

صدایی  حاشیه‌ها را طی می‌کرد و  در باد می‌رفت  که علف‌های خیس نورسته جا‌به‌جا شوند

این لب    که می‌تواند این همه ماه باشد

گفت که دوستش دارد

فنجان که روی میز بود  نیم‌خالی و دیگر سرد

یادمهمانخانه‌یی در آواز و   در رؤیا

می‌شد تو باشی

دلم می‌خواست در این شهر نباشم

حالا دیگر اندوه زوایا را پرکرده‌است و  نبودن    و ماه که از میان پرده توری پیداست

چراغ خاموش است    در دست‌های گره شده دور فنجان روی میز    انگشتری کوچکی با نگین سبز

زنی ایستاده در آستانه در    منتظر

بر‌می‌گردد و    در رؤیاهاش  در مهمانخانه‌‌هایی  به خواب رفته و  می‌داند که زنی ایستاده در آستانه در  منتظر  و او نمی‌خواهد  که در آن شهر باشد    و در خواب‌هاش راهی جستجو می‌کند که آن زن  او را از یاد ببرد    خمیازه می‌کشد    و حس حضور ماه را با نگین سبزی که حالا لبان مرددش را پوشانده  محو می‌کند    می‌شد تو باشی    دستش را دراز می‌کند    ایستاده حالا  و با دست دیگرش  کیف را روی شانه‌اش جا‌به‌جا می‌کند    ایستاده حالا    در آینه روسری‌اش را  که دیگر سیاه نیست  جا‌به‌جا می‌کند

دلم می‌خواست در این شهر نباشم

نیست    شما نشسته‌اید این‌جاو    من بگویم و    این تصور  که دارد پرده‌ها را کنار می‌زند    که نگاه کند  از پنجره‌  به خطوط پراکنده‌یی در دور    که محو صدا شده‌اند    و باد  که در علف‌های سبز  هنوز می‌رود و  دامنه‌ها را  فریبا می‌کند

در بسته می‌شود    هراس  که او نمی‌آید و  این فنجان می‌ماند و  این هشیاری  به دلیل‌های دلتنگی  برای زادگاهی دور

کی تمام می‌شود

سلام

در باز است    آمده است  بگوید  نمی‌خواسته‌است بیاید و  آمده    ماه بوده در آسمان و تاب نداشته  آمده    مهم بوده که امروز بیاید    از قبل تصمیم داشته  تردید داشته    آمده  عجله دارد    اشتها ندارد    نه نمی‌نوشد چیزی    سرش داغ است  نمی‌خواهد

دستش را دراز می‌کند و    در آینه نگاه می‌کند  یک لحظه  و بعد تو    در این لب‌ها حسی پنهان می‌شود    می‌ایستد و تاب ندارد  آمده  مهم نبوده  یا بوده  آمده  و حالا می‌ایستد و تعجیل می‌کند    پای در مکث می‌کند    بر‌می‌گردد نگاه می‌کند

عکسی که در لباس سبز در علف‌ها دراز کشیده بود

و باز می‌رود    می شد تو باشی

زنی ایستاده در آستانه در   منتظر   از دری گذشته و  حالا  در اندکی از نورِ افتاده گوشه‌ای از خاک  می‌ایستد اندکی و  حسی دشوار و  اندوه  ویرانه‌های تنش را به یاد می‌آورد    به یاد دارد که زنی ایستاده در آستانه در   منتظر    و از یاد می‌برد    می‌رود  انگشت می‌کشد روی علف‌ها    در تری انگشت‌هاش و  در خنکا  به یادش  سطری می‌آید از آواز و    می‌گرید

 

+ نوشته شده در  87/11/24ساعت   توسط شيث صابر  |